|
درود ؛
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ی نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
درست مثل یک اتفاق افتاد توی دست های گچیه مجسمه ی بودا و من که به طرز وحشتناکی نیایشگاه ابدی ام را لعنت می فرستادم این اتفاق مرا برای همیشه یکتا پرست کرد .
دقیقا یادم نیست چه ساعتی بود از دیدنم جا خورد ،زیاد خوب نبود ،منم خوب نبودم دیگه کنترل رفتارشو نداشت مثل کسی که دست و پاشو بسته باشن خشک شده بود
عشق لالایی بارون تو شباس
نم نم بارون پشت شیشه هاس
درست مثل یک اتفاق افتاد توی لجنی که بوی تعفن میداد ، بوی کافور تنش کیفورم میکرد
من معتقد به اصولی شده بودم که بوی نیاز می داد گهواره ام را تکان بده من نیاز به چرخش زمین دارم، گله دارم ،گله دارم
از این چراغ مردگی ، از این برآب سوختن
از این پرنده کشتن و از این قفس فروختن
من برگشتم
|